تبلیغات
سکوت من... - 1


سکوت من...



سَر گیجـــــــه تو رویــــــــــا,,,












توی اون شلوغی که البته واسه ی اون رستوران چیزِ عجیبی نبود تنها میز 3 نفره ای که خالی بود کنار یک میز 6 نفره بود که از قضا صندلی که من نشستم دقیقا کنار پسری بود که چقدر شبیه تو بود!!! نمیتونستم صورتش رو ببینم امــا شک نداشتم که منم اونو یادِ کسی انداخته بودم . چون هر چند دقیقه یک بار سرشو بر میگردوند و خیلی کوتاه منو نگاه میکرد انقدر کوتاه که انگار میترسید من واقعا اونی باشم که اون فکر میکنه..منم به تنها چیزی که نگاه میکردم گوشیش روی میز بود که هر چند ثانیه ی بار صفحه تاریکش روشن میشد...هر چقدر میگذشت میگدشت بی قرار تر میشد..تا اینکه دیگه طاقت نیاورد و پرسید ببخشید ساعت چنده؟ مجبور شدم نگاش کنم...خدایِ مــــــــــــن .... انگار خودت بودی! با تردید به ساعتی که دستش بود نگاه کردم و گفتم ساعت نهِ...سرشو تکون داد و به جلوش خیره شد...ولی قسم میخورم تا لحظه ای که ما از رستوران خارج شدیم فقط به جلوش خیره شد و هیچی نخرد..هیچی... یعنی منم شبیه اون بودم؟؟!

نوشته شده در جمعه 13 شهریور 1394 ساعت 10:03 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net