تبلیغات
سکوت من... - بارون


سکوت من...



سَر گیجـــــــه تو رویــــــــــا,,,












اون ساعت از شب که همه جا ساکت میشه و فقط هرچند دقیقه یک بار صدای رد شدن یک ماشین از یک فاصله دور میاد...دوس دارم لباسامو بپوشم و از خونه بزنم بیرون..توی اون هوای خنک و آرامش شروع کنم به راه رفتن...از کوچه های پر خاطره محلمون رد بشم...به بچگیام فکر کنم..به روزای خوبی که  داشتم...به روزایی که هنوز تا این حد احساس خستگی و پوچی نمیکردم بر گردم...به خونه قدیمیمون خیره شم و سعی کنم تک تک روزامو..تک تک اجزای خونمونو یادم بیارم. اسم دوستای بچگیم و زمزمه کنم...یادم بیارم که چقدر با هم خوش بودیم..فاطمه.علی.سپیده.آناهیتا.امیرعلی.ویدا.... بعدش برگردمم دوباره سمت خونه..همه کوچه ها رو که رفتم برگردم..دوباره برسم تو خونه ای که هیچ روز خوبی دیگه قرار نیست توش داشته باشم..برگردم تو اتاقی که همیشه توش تنهامو بجز اشکام چیزی ازم ندید...دیگه صبح شده...دوباره روز پر حادثه شروع شده و دیگه از اون آرامش و سکوتی که حالمو خوب میکرد خبری نیست.

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 12:47 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net