تبلیغات
سکوت من... - بنویس!


سکوت من...



سَر گیجـــــــه تو رویــــــــــا,,,












در یک کلام باید گفت که این زندگی بود که همیشه مجبورم میکرد شبیه خودم نباشم! میخواستم از بلور روزمرگی هایم آنقدر سریع خارج شوم که شیشه اش خرد شود و من هم با بیشترین حد توانم آنقدر سریع قدم بردارم که دیگر فرصتی برای برگشتن و سرزدن به خاطراتم نداشته باشم. اما این زندگی بود که روز به روز بیشتر مرا اسیر روزمرگی هایم میکرد و کم کم داشت کنترل نفس کشیدنم را هم بدست می گرفت. و من بودم و بلوری که قطورتر از همیشه دور لحظاتم را عایق کرده بود و هر روز فضا را برایم کوچکتر میکرد.نفس کشیدن را سخت تر میکرد. دیکتاتوری کامل!

حاصل تمام این روزها و لحظات سخت وجودی بود بی روح و دلسرد که تمام تفریحش این بود که هر از گاهی به انعکاس خود در شیشه نگاه کند و ببیند که هنوز همان آدم است و تغییر چندانی نکرده!

در آغاز فکر میکنی تقدیر و سرنوشت است که تورا محکوم به این شرایط کرده  ولی این فکر تنها برای قانع کردن خود است آن هم فقط برای چند ثانیه ! حقیقت چیز دیگری است...تو مسؤل تمام روزهای سختی هستی که در آن قرار داری .

بالاخره باید از جایی شروع میکردم که تمام روزهایم را مکتوب کنم..نوشتن تنها راهی بود که مرا از تنگنای آن بلور شیشه ای که در آن اسیر بودم نجات میداد و اجازه میداد به هرکجا که میخواهم پرواز کنم و زندگی در رؤیا را تجربه کنم. قدرت تفکر عامل برتری من به آن بلور بی روح شیشه ای بود!


پ.ن:‌ دوری و دوستی!
نوشته شده در شنبه 23 خرداد 1394 ساعت 02:01 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net