تبلیغات
سکوت من... - دیوار


سکوت من...



سَر گیجـــــــه تو رویــــــــــا,,,












بعد از جاش بلند شد و گفت : خب من میرم دیگه کاری نداری؟ تردید داشتم که بهش پیشنهاد بدم که بریم با هم یک قهوه بخوریم یانه..نمیدونم چی شد که گفتم: نزدیکه اینجا ی کافه هست..بریم ی قهوه بخوریم؟ اونم انگار منتظر بود که این حرف از دهنم بیاد بیرون..گفت : آره آره زود پاشو من پایین تو ماشین منتظرم...
رفت و من همون جوری حیرت زده از اینکه چیجوری بهش گفتم وسط خونه وایساده بودم! با صدای جیغ کشیدنِ بچه همسایه به خودم اومدم..حاضر شدم و رفتم.. چند دقیقه بعد توی کافه بودیم تو سکوت مرگبارِ همیشگی بینمون...فنجون های قهوه خالی شده بود و انگار هرکدوم منتظر بودیم که یکی ملاقات اونروز رو تموم کنه! بلند شدم ..گفتم : ممنون که اومدی..خداحافظ.. گفت: ممنون که پیشنهاد دادی خدافظ.. همونجوری پشت میز نشسته بود..همه جا سکوت بود...در کافه رو باز کردم و رفتم سمت خونه..وقتی رسیدم پیام رسید: من هنوز اینجا نشستم..دوست داشتم زمانو نگه میداشتم که تو لحظه ای که با هم پشت میز نشسته بودیم وایسه! نمیدونم چرا ولی موبایلو خاموش کردم و از اون روز تا الان دیگه روشنش نکردم!

پ.ن‌ : برگرفته از خاطره ای خوب! با اندکی دستکاری !
پ.ن: من از خودم فاصله میگیرم..دیوار هی نزدیک تر میشه!

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ساعت 07:15 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net