تبلیغات
سکوت من... - همیشه واسه گفتن دیر میشه


سکوت من...



سَر گیجـــــــه تو رویــــــــــا,,,












همه طوفان طوفان میکردند...من وقتی آن توده ی گرد و غبار کلِ شهر را گرفته بود از پشت پنجره اتاقم داشتم قطره هایِ بارانی را که به پنجره اتاقم میخرد میشماردم. آسمان عجیب نارنجی رنگ شده بود...خانه تنها بودم...هاله ای از ترس در دلم بوجود آمده بود..باد شدید تر شد و کمی از پنجره فاصله گرفتم. یک لحظه در بالکنِ همسایه روبرویی باز شد و دختر پسری آمدند در بالکن تا طوفان را ببینند. انگار متوجه سرعت زیاد باد نبودند و صدای شکسته شدن پنجره ها را نمیشنیدند. پسر عاشقانه از پشت دختر را بغل کرده بود و بلند بلند برایش میخواند : دنیایِ وارونه اینو خوب میدونه منِ دیوونه تورو دوست دارم...
دختر چند ثانیه یک بار لبخند میزد...در آن لحظه فقط داشتم به این فکر میکردم که آدم چقدر باید احمق باشد که در طوفان عشق بازی کند! همین!

نوشته شده در سه شنبه 13 خرداد 1393 ساعت 09:03 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net