تبلیغات
سکوت من... - آسمونم انگار شده دیوونه!


سکوت من...



سَر گیجـــــــه تو رویــــــــــا,,,












اینجا اومدن همیشه یادم میاره که در طول این سال ها چقدر عوض شدم و این روند سیر صعودی داره...به جرئت میتونم بگم که الانم با فردام (‌طرز فکرو میگم) خیلی فرق داره!!! این تغییرات و وقتی متوجه شدم که چند روز نشستم تمام پست های این بلاگو خوندم....زمان خیلی سریع داره میگذره...دارم از تک بعدی شدنم میترسم..این سیر بی تفاوتی به همه چیز و همه کس داره همه وجودمو میگیره! خردن فلوکستین هم هیچ تاثیری نداشت آقایِ دکتر! فکرمیکنم افسردگی ژنتیکی که تو خانواده داشتیم و همه خدارو شکر میکردن که سنا نداره بالاخره تو چرخیدنِ یکی از کروموزم هام خودشو نشون داد!
من که شکایتی ندارم....

پ.ن:
ی روزی روزگاری..یه قصه یادگاری که وقتی میگی جایی میخندی گاه گاهی
ی روزی روزگاری..ی روزِ خوب و عالی همه جا سرد و برفن سی اُمِ ماهه بهمن
صدایِ گریه زاری..ی بچه تویِ راهی..ی دختر..ی جنسِ سفت و محکم یکی که قدِ‌اشکِ. میریزه اما عمرا اسیرِ غم نمیشه حتی اگه حقُ خردن..
یکی که وقتی فهمید همه چی گنگ و پوچه دنیایی که زور توشه نترسید به دنیا اومد اما نخندید
این قصه ی منه..
ی قصه به اسمه خانواده.. همه چی رو ب راهه..پدر حساب داره..مادر که تو اداره..همیشه مهد بودم..ساکت و سرد بودم..تو خاله بازیامون همیشه مرد بودم.
تمام حسِ بچگیم تو خط و رنگِ نقاشیم. تمام انتظارمون 3 ماهه گرمِ تابستون..قایقایِ کاغذی..دفترایِ فانتزی..قصه و مادر بزرگ..فیلمِ کلاه قرمزی.
رسیدیم آخراش بلوغ و باوراش ی حرفِ خط خطی رو جلدِ دفتراش..رسید به سرکشی یِ حسِ پر کشی.به جایِ جنسِ زن..بگی که مردشی!

جاستینا!

نوشته شده در چهارشنبه 7 خرداد 1393 ساعت 06:18 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net