تبلیغات
سکوت من...


سکوت من...



سَر گیجـــــــه تو رویــــــــــا,,,












و باز منم! باز من و حس های ناگوار و تلخ. اینکه چرا باید عاشق کسی میشدم که کوچکترین شباهتی هم بهم نداره واسم مهم نیست! مهم اینه که بالاخره بعد از مدت ها که تصمیم گرفته بودم هر گونه عشق و عاشقی و بذارم کنار..یهو تو پیدات شد و همه قول و قرارامو یادم رفت! حالا میترسم از اینکه دوباره همه چی خراب شه!‌ لعنتی تو برام با همه فرق داری! خیلی فرق داری! بفهم باشه؟؟؟؟


پ.ن :i like to be every thing you want    
نوشته شده در پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 ساعت 11:29 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


میجنگــــــــــــــــــــــــــــــــم.....واســــــــــــــــــــــــــه داشتنت می جنگم...

نوشته شده در جمعه 27 آذر 1394 ساعت 08:40 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


گفتم به چی نگاه میکنی؟
گفت :‌ به تو . میدونی بعضی وقتا ی جوری میشی..ی جوری که آدم حس میکنه نباید هیچ گونه اظهار نظری راجبه هیچی جلوت بکنه!
گفتم: چرا؟؟ من که چیزی نمیگم!
گفت: چرا لعنتی! تو همه چیو میدونی! وقتی دارم باهات حرف میزنم از چشمات میخونم که باید موضوع رو ادامه بدم یا نه! میفهمم که موضوع برات جالبه یا نه.
گفتم : جدی؟ پس من خیلی خوش شانسم که یکی اینجوری منو میشناسه و میتونه از تو چشام حسمو بخونه!‌
گفت: تو خوش شانس نیستی! من خیلی خوشبختم!
گفتم: چرا؟
گفت: من از تو چشات فهمیدم که دوسم داری!
گفتم: ساعت چنده راستی؟ دیرم شده.
خندید.

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان 1394 ساعت 08:48 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


بنویسم از خستگی ها و دلزدگی ها... دلزدگی از آدما...خستگی از مشکلات همیشکی...که هیچوقت چیزیی عادی نمیشه و همیشه آرامش ما آرامش قبل از طوفان بوده و بعدش بوم همه چی ترکیده! بنویسم از حسرتها و حسادت ها... حسرت برای زندگی گذشته... حسادت به آدم های سرخوش و خوشبخت! بنویسم از نا امیدی و بدهکاری... نا امیدی از اومدن روزای خوب...بدهکاری به دنیا و عالم و آدم...انگار بدهکار به دنیا اومدم! بدهکار به آدما و زندگی... بنویسم از زندگی..این زندگی لامصب..این زندگی غمگین و مزخرف...بنویسم از عشق...عشق دروغ و جمله هایی که همش از شهوت بودن! بنویسم...تو بگو... آخه من از چی بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟!

پ.ن: ساعت خوابید...زندگی خیلی وقته خوابه! شاید مرده!

نوشته شده در جمعه 8 آبان 1394 ساعت 09:19 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


واسم سواله که آدم کی میتونه یکیو جای گزین کسی کنه که یک لحظه یک ساعت و یک روز هم فکرش راحتش نمیزاره؟؟؟ اصن میتونه؟؟
بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دیگه... مغزم داره منفجر میشه اینقدر مثله تیک تیک ساعت اسمت تو مغزم تکرار میشه... خسته شدم اینقدر هر روز بهت فکر کردم! از اینکه همه رو با تو مقایسه میکنم خسته شدم...

پ.ن:‌ دیگه از این بدم میاد که چند ساله اصلا منو ندیدی ولی هنوزم وقتی بهم اس ام اس میدی ادای عاشقا رو در میاری!
پ.ن: ولی فایده نداشت..اونهمه تلاش!


نوشته شده در دوشنبه 20 مهر 1394 ساعت 09:30 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |



یالا یالا هِی نزدیک تر بیــــــــــــــــــــــا...تو رو دوس دارم بیشتر از قبلیــــــــــــــــــــا...با تو این قلبم ی جوری میشه که میخوام بدونی همیشه پیشته!!!!!!


پ.ن:‌ حــــــــــــــــــــــــــــــــــــسِ خــــــــــــــــــــــــــــــــــــوب!

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 04:26 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


توضیح دادنش یکم سخته... ولی اینجوری شروع میشه.. شب حدود ساعت 11 اینا با گوشیت میری تو تختت و شروع میکنی به گشت و گذار تو اینستاگرام همش رفرش میکنی و عکسای جدید میبینی...بعد ی عکس میبینی که تو رو یاده ی کسی که خیلی وقته ازش خبر نداری میندازه..بعد میگی چقدر دلت براش تنگ شده..بعد دیگه از اینستا میای بیرون..میری تو موزیک پلیر شروع میکنی به گوش دادن آهنگای غمگین..هرچی غمگین تر بهتر! بعد دلتنگیت میشه بغض...بعد میری توی کانتکتات و شمارشو نگاه میکنی..بعد با خودت میگی کاش میشد بهش تکست بدم...ولی جرات نداری...بعد میگی کاش جراتشو داشتم...بعد با خودت میگی ولش کن فردا حالم خوب میشه... فردا حالت خوبه و میگی خوب شد دیشب بهش اس ام اس ندادما..خیلیم حس خوبی داری! بعد دوباره شب میشه و دوباره همون ماجرا...تقریبا هرشب همین داستانه!

پ.ن:هرشب تو خوابه منی...
پ.ن: دوریتم برام ی جور مریضیه...

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور 1394 ساعت 09:17 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


توی اون شلوغی که البته واسه ی اون رستوران چیزِ عجیبی نبود تنها میز 3 نفره ای که خالی بود کنار یک میز 6 نفره بود که از قضا صندلی که من نشستم دقیقا کنار پسری بود که چقدر شبیه تو بود!!! نمیتونستم صورتش رو ببینم امــا شک نداشتم که منم اونو یادِ کسی انداخته بودم . چون هر چند دقیقه یک بار سرشو بر میگردوند و خیلی کوتاه منو نگاه میکرد انقدر کوتاه که انگار میترسید من واقعا اونی باشم که اون فکر میکنه..منم به تنها چیزی که نگاه میکردم گوشیش روی میز بود که هر چند ثانیه ی بار صفحه تاریکش روشن میشد...هر چقدر میگذشت میگدشت بی قرار تر میشد..تا اینکه دیگه طاقت نیاورد و پرسید ببخشید ساعت چنده؟ مجبور شدم نگاش کنم...خدایِ مــــــــــــن .... انگار خودت بودی! با تردید به ساعتی که دستش بود نگاه کردم و گفتم ساعت نهِ...سرشو تکون داد و به جلوش خیره شد...ولی قسم میخورم تا لحظه ای که ما از رستوران خارج شدیم فقط به جلوش خیره شد و هیچی نخرد..هیچی... یعنی منم شبیه اون بودم؟؟!

نوشته شده در جمعه 13 شهریور 1394 ساعت 11:03 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


نگفتمت نرو بمان کنار من بشین به حالِ هم بغض میکنیم...

نوشته شده در جمعه 6 شهریور 1394 ساعت 05:28 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


 کلا الان تو اون زمان از زندگیم هستم که دلم میخواد همه چیو تجربه کنم... مثلا اینکه اگه تا ساعت 10 شب با دوستام بیرون باشم چیجوریه..یا اینکه چیجوری میشه دودِ سیگارو از تو دماغم بدم بیرون یا اینکه مثلا دلم میخواد برم تو ی کافه کار کنم از ساعت 8 صُب تا 11 شب...! یا مثلا دلم میخواد با ماشین خودم سربالایی ولنجک و تخت گاز برم بدون اینکه حتی ی نیش ترمز بزنم! دلم میخواد تو خیابون جلو یکی که ازش خوشم اومدو بگیرم و بگم : ببخشید..شما خیلی جذابید! احمقانس..ولی واقعا دلم میخواد... دلم میخواد از این دنیای بی روح و افسرده ای که واسه خودم ساختم خارج شم...میدونم که بالاخره تموم میشه تموم این روزایی که به نظر میاد هیچوقت تموم نمیشن...حتی ی روزم مونده باشه به عمرم میدونم که تموم مشکلاتم حل میشه...

پ.ن: ازت خواهش میکنم با تموم وجوودم خاهش میکنم که راست گفته باش....
پ.ن: حس میکنم ی اتفاق خوبی قرارِ بیفته واسم... خدا جووون..اینبار مرامی بذار این حسم واقعی شه...خودت که در جریانی!


نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 11:36 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


i pick my poison and its you...nothing can kill me like you Do

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد 1394 ساعت 01:51 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


هـــــــــــــــــــــزار ساله که رفتی...مــــــــــــــــن هنوز پشت شیشه ام...مـــــــــــوهاتو باد برده...عطـــــــــــــرش جا مونده پیشم..!

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد 1394 ساعت 06:26 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


اون ساعت از شب که همه جا ساکت میشه و فقط هرچند دقیقه یک بار صدای رد شدن یک ماشین از یک فاصله دور میاد...دوس دارم لباسامو بپوشم و از خونه بزنم بیرون..توی اون هوای خنک و آرامش شروع کنم به راه رفتن...از کوچه های پر خاطره محلمون رد بشم...به بچگیام فکر کنم..به روزای خوبی که  داشتم...به روزایی که هنوز تا این حد احساس خستگی و پوچی نمیکردم بر گردم...به خونه قدیمیمون خیره شم و سعی کنم تک تک روزامو..تک تک اجزای خونمونو یادم بیارم. اسم دوستای بچگیم و زمزمه کنم...یادم بیارم که چقدر با هم خوش بودیم..فاطمه.علی.سپیده.آناهیتا.امیرعلی.ویدا.... بعدش برگردمم دوباره سمت خونه..همه کوچه ها رو که رفتم برگردم..دوباره برسم تو خونه ای که هیچ روز خوبی دیگه قرار نیست توش داشته باشم..برگردم تو اتاقی که همیشه توش تنهامو بجز اشکام چیزی ازم ندید...دیگه صبح شده...دوباره روز پر حادثه شروع شده و دیگه از اون آرامش و سکوتی که حالمو خوب میکرد خبری نیست.

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 01:47 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |






baby با مــــــــــــــــــــــــــن برقـــــــــــــــص

baby با من برقـــــــــــــــص عــــزیزم

baby بامن بـــــــــــــــــــــــرقص عـــــــــــــــــزیزم

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد 1394 ساعت 05:45 ب.ظ توسط سنا !!! نظرات | |


اینبار میخواستم برای آخرین بار از اول آن خیابان بلند تا آخرش را پیاده بروم و بجای فکر کردن به ترس هایم فقط به درخت ها و عابرها و مغازه ها نگاه کنم. میخواستم از این آخرین باری که قرار بود در این خیابان پُر حادثه عبور کنم نهایت استفاده را کنم. میخواستم فراموش کنم که نشد حتی یک بار بدون ترس با هم از اینجا عبور کنیم. میخواستم آخرین باری که به درختان دوطرف خیابان نگاه میکنم برگها را به شکل قلب هایی ببنیم که نشد هیچوقت با هم ببینیمشان!
میخواستم آخرین باری که از آن خیابان میگذرم اشکی روی گونه هایم سرازیر نشود...میخواستم برای آخرین بار روی یکی از نیمکت های آن خیابان بنشینم...میخواستم برای آخرین بار وقتی به انتهای آن خیابان رسیدم بگویم : دیگر بر نمیگردم..دیگر تو را قدم نمیزنم!
همه اینهارا میخواستم امـــا سالهاست که نمی شود...

پ.ن: من هرچه ام باتو زیبا ترم..بر عاشقت آفرینی بگو
پ.ن: میخوانمت خط به خط مو به مو
پ.ن: بی تو. بی شب افروزی ماندنت. بی تبِ تند پیراهنت. شک نکن من که هیج . آسمــــان هم زمین میخورد.

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد 1394 ساعت 11:04 ق.ظ توسط سنا !!! نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net